من جشنواره رو هیچ وقت دوست نداشتم، چون به نظرم هنر مسابقه نیست. ولی دوستی بهم پیشنهاد کار داد که نمیتونستم ردش کنم، کارگردان دوست داشتنی حسن حبیب زاده. تو زمان کم باید یه نقش پر دیالوگ رو آماده میکردم، اونم تو زمانی که وارش قشنگم دو ماهش بود و کلی کار داشت. الهام گفت باید بری، گفتم دست تنها میشی، گفت کار ما همینه… اینا در حد حرف نبود، بچه دو ماهه رو کرد چهار ماهه تا من جلال و بازی کنم، مثل کوه پشتم ایستاد، و امشب این شکلی واسه جایزه گرفتنم ذوق کرد. من سالهاست که جایزم رو تو زندگی گرفتم…