این لحظه قشنگ ترین ، مهم ترین و بزرگترین لحظه ی زندگی من بود
یادمه وقتی ۱۸ / ۱۹ ساله بودم ساعت ۷ عصر که از سر کار میومدم کارم شده بود هر شب میرفتم پارک نهج البلاغه اونجا با چند نفر آشنا شده بودم که گیتار میزدن و من گیتار زدن رو اونجا یاد گرفتم
همین باعث میشد دیروقت برگردم خونه و هر ساعتی که میرسیدم میدیدم مامانم منتظر نشسته که برگردم براش سخت بود که من دیر میام خونه ولی وقتی که میفهمید اونجا شده محل دنبال کردن رویاهام و لذت بردن از کاری که عاشقشم تشویقمم میکرد خدا رو شکر که جواب اعتماد و حمایتش رو تونستم به اندازه ای که از دستم بر میومد بدم
مامان عزیزم دوست دارم برای ما هم پدر بودی هم مادر فقط خدا میدونه که چه روزایی رو گذروندی تا ما از آب و گل در بیایم در مقابل بزرکی و معرفت تو کاری از دست ما بر نمیاد و از خدا میخوام همیشه دلت رو شاد نگه داره

فرادرس