بهنوش جانم نگران نباش، این روزها «مسیر» ماست، ما هنوز به «مقصد» نرسیده‌ایم، ما هنوز در راهیم و راه‌های نرفته‌ی زیادی پیش رو داریم.
هنوز مانده تا روزهای خوبمان، هنوز مانده تا رهایی، هنوز مانده تا پا را روی پا انداختن و درنهایت شعف، به دستاوردها نگریستن.
قول می‌دهم برایت همان خانه‌ی سبز و روشن و رنگ‌ اندودی که دوست داشتی،
در یک گوشه‌ی دنج، وسط یک باغ، دور از آدم‌ها... بسازم، جایی که بهار از دیوارهایش بریزد و خورشید از سقف و پنجره‌هایش چکه کند. جایی که هیچ اندوهی راه خیابانش را بلد نباشد، جایی که آرام باشی. قول می‌دهم تا آن زمان دلخوشی‌های بیشتری به دست آورده‌باشی و بشود با خیالی آسوده و یک دل سیر، زندگی کنی.
قول می‌دهم کتاب‌های بیشتری بخوانم و آگاهی‌ات را بیشتر کنم، قول می‌دهم بیشتر مراقبت باشم، بیشتر دوستت داشته باشم و به توانمندی‌ها و ویژگی‌های منحصر به فردی که داری بیشتر توجه کنم
بهنوش به تو قول میدم دیگه نذارم کسی حرمتت را بشکند و قلبت را تیکه تیکه کند..
بهنوش بهترینها را برایت میسازم و تو فقط مواظب خلاقیتت اندامت اگاهیت و کاراییت در پولسازی و هنر و سلامتیت و ذات مهربانت باش…
بهنوش عزیز دستهای کلوچه ای تو را میبوسم که اینهمه زحمت کشیدو قدرش رو ندونستن…. خودم شل و‌پلتم بهنوش جانم… خودم نوکرتم عزیزم…. ول کن اون عشقی که حتی یادش رفته تو کی بودی